اومدی که عاشق ترین باشم
گل پسرم , سام نازنینم
خداوند مهربون روز 31 اردیبهشت بهترین هدیه آسمونی رو به من داد.
اونقدر با تو مشغول بودم و این روزها برام زود گذشت تا الان که 24 روزته موفق شدم به وبلاگت سر بزنم.
داستان اومدنت و شرین ترین درد دنیا اینجوری بود که مامان کلی منتظرت موند اما تا 31 اردیبهشت نیومدی , خانم دکتر شرفی گفت که مامان بره بیمارستان تا با آمپول فشار شما تشریف بیارین:) اما بعد از 12 ساعت درد عزیزکم با سزارین اومدی:) اما دیگه برام مهم نبود که چجوری بیایی . وقتی صدای گریتو برای اولین بار شنیدم نمی دونی چه حالی شدم گریم بند نمی یومد طوری بود که دکتر ترسیده بود حالم بد شده باشه. اولین بار که دیدمت عاشق تر شدم دیگه این عشق نهایت نداره عزیزم. اوردنت و صورتتو به من نزدیک کردن داشتی گریه می کردی ساکت شدی و وقتی باهات حرف زدم شروع کردی منو نگاه کردی و صورتت به صورتم چسبیده بود. من ساعت 7:20 بعد از ظهر روز یکشنبه 31 اردیبهشت شما رو با بی حسی به دنیا اوردم و مامان شدم:) الان که برات می نویسم خوابی باوه رت می شه که الانم دلم تنگته با اینکه چند دقیقه پیش دیدمت و چک کردم راحت خوابیده باشی. الان خیلی کوچولویی همش شیر می خوای و گشنه ای و یا همش می خوای تو بغل مامان باشی عزیزکم. عاشق ویتامین خوردنتم و وقتی صبح ها از خودت صدا در می یاری و حرف می زنی :)همه عاشقتن و هر کی می گه شبیه یکی هستی. تغریبا هر روز شکل ماهت عوض می شه و هر روز از نظر من که مامانتم یه جور خوشگلی .



اومدی که عاشق ترین باشم
